تبليغاتX
مرجع کامل فیلم های روز ایران و جهان
محمد نیک‌بین درباره عرضه نسخه‌های قاچاق "سوپراستار" تهمینه میلانی به خبرنگار مهر گفت: هفته گذشته مطلع شدم سی‌دی قاچاق فیلم وارد بازار شده و متاسفانه این کپی با کیفیت تصویری غیر استاندارد در بازار موجود است. با توجه به نوشته‌ای که در بالای کادر تصویر وجود دارد، متوجه شدیم این نسخه‌ای است که ما به واحد بازرگانی صدا و سیما ارائه کرده بودیم.

وی در ادامه افزود: همیشه برای پخش تیزر ما یک کپی از فیلم را در اختیار واحد بازرگانی صدا و سیما قرار می‌دهیم و فیلم موجود در بازار آرم بازبینی صدا و سیما دارد. با هماهنگی آقای ابراهیم داروغه‌زاده رئیس ستاد مبارزه با قاچاق فیلم این سی‌دی‌ها در حال جمع‌آوری است و به نظر می‌رسد تعداد آن در بازار کمتر شده است.

تهیه‌کننده "سوپراستار" در پایان از آماده بودن نسخه قانونی به همراه تصاویر پشت صحنه برای ورود به شبکه نمایش خانگی خبر داد که باید بر سر زمان پخش مناسب آن توافق حاصل شود. این فیلم با بازی شهاب حسینی، فتانه ملکمحمدی، لیلا زارع و نسرین مقانلو از اول فروردین روی پرده رفته است.

+ نوشته شده توسط پویان در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 و ساعت 9:46 PM |
پس از چند هفته رکود در سینماها، هفته گذشته فیلم‌های کمدی روی پرده با استقبال مخاطبان مواجه شدند. "پسر تهرونی" و "خروس جنگی" دو فیلم پرفروش این روزها هستند که به نظر می‌رسد باید منتظر بالا رفتن آمار فروش آنها در هفته آینده باشیم.

به گزارش خبرنگار مهر، با نزدیک شدن به آغاز دومین فصل تابستان فروش فیلم‌های روی پرده همچنان به شرایط آرمانی نرسیده است. هرچند در روزهای اخیر حمایت سازمان صدا و سیما در پخش تیزر رایگان فیلم‌های روی پرده تا اندازه ای  به فروش فیلم‌ها کمک کرده اما پخش‌کنندگان و سینمادارها از فروش فیلم‌ها راضی نیستند.

"درباره الی" به کارگردانی اصغر فرهادی پس از 44 روز همچنان پرمخاطب‌ترین فیلم روی پرده است، این فیلم که در 25 سالن اکران شده یک میلیارد تومان فروخته و به باشگاه یک میلیاردی‌های سینمای ایران ملحق ‌شده است. اگرچه چهارمین فیلم اصغر فرهادی در ما‌ههای اخیر پرمخاطب ترین فیلم سینماهای تهران بوده، اما گروهی معتقدند فیلم پتانسیل بیشتری برای جذب مخاطب دارد و امیدوارند با برنامه‌ریزی‌هایی که در هفته‌های آینده می‌شود فیلم تا آخر ماه رمضان روی پرده بماند. می‌توان انتظار داشت در این صورت فروش این فیلم تلخ اجتماعی به مرز دو میلییارد تومان برسد.

گلشیفته فراهانی، ترانه علیدوستی، مانی حقیقی، شهاب حسینی و مریلا زارعی بازیگران "درباره الی" هستند. داستان فیلم درباره سفر چند خانواده به شمال است. به دنبال غرق شدن یک نفر، ماجراهایی برای این افراد به وجود می‌آید.

"خروس جنگی" به کارگردانی مسعود اطیابی دومین فیلم پرفروش روی پرده است. این فیلم که چهل و یکمین روز اکران را پشت سر گذاشته در 21 سالن نمایش داده می‌شود. اولین تجربه اطیابی در ژانر کمدی تا امروز 502 میلیون تومان در سینماهای شهر تهران فروخته است. نمایش این فیلم در سینماهای شهرستان هم با استقبال مواجه شده است.

"خروس جنگی" هم از فیلم‌هایی است که شامل تخفیف تیزرهای تلویزیونی شده است. تیزرهای تازه این فیلم با حضور احمد پورمخبر بازیگر سالخورده و محبوب فیلم روی آنتن می‌رود. مریلا زارعی، رضا عطاران و کیانوش گرامی بازیگران این فیلم هستند و داستان درباره زن و شوهری است که یک روز تصمیم می‌گیرند جایشان را باهم عوض کنند.

"پسر تهرونی" به کرگردانی کاظم راست‌گفتار همان طور که انتظار می‌رفت با استقبال مخاطبان روبرو شده است. این فیلم کمدی که سومین تجربه کارگردانی راست‌گفتار محسوب می‌شود بعد از "درباره الی" پربازیگرترین فیلم روی پرده است. "پسر تهرونی" که در 24 سینما اکران می‌شود پس از 23 روز نمایش فروش 390 میلیون تومانی داشته است.

داستان این فیلم درباره پسری است که از خارج به ایران برمی‌گردد و پسرش تصمیم دارد برای او همسری انتخاب کند. امین حیایی، محمدرضا شریفی‌نیا، طناز طباطبایی، سارا خوئینی‌ها و شقایق فراهانی بازیگران این فیلم هستند.

فیلم‌های سینمایی"امشب شب مهتابه" به کارگردانی محمدهادی کریمی و "هر چی تو بخوای" به کارگردانی محمد متوسلانی روزهای پایانی اکران را پشت سر می‌گذارند. با وجود امتیازهایی که هر دو فیلم برای جذب مخاطب دارند، اما در اکران عمومی موفق نبوده‌اند.

فروش "امشب شب مهتابه" که در 12 سینما اکران شده، پس از 41 روز نمایش از مرز 218 میلیون تومان در تهران گذشت. مهناز افشار و دانیال عبادی نقش‌های اصلی این فیلم را بازی می‌کنند که روایت روزهای آخر زندگی یک خواننده است.

فروش"هر چی تو بخوای"  هنوز به مرز 100 میلیون تومان نرسیده است. این فیلم را می‌توان بازنده بزرگ اکران تابستان لقب داد. این کمدی خانوادگی که در شش سینما روی پرده رفته پس از 41 روز، 69 میلیون تومان فروخته است.

مجید صالحی، لادن مستوفی و حسن شکوهی بازیگران این فیلم هستند و داستان درباره تصادف یک پسر جوان با اتومبیل یک دختر و آشنایی آن‌ها است. پس از پایان نمایش "امشب شب مهتابه" فیلم سینمایی "دلخون" به کارگردانی محمدرضا رحمانی روی پرده می‌رود. پیشتر قرار بود فیلم سینمایی "خاک‌آشنا" به کارگردانی بهمن فرمان‌آرا هم روی پرده برود اما احتمال تعویق اکران این فیلم وجود دارد.

+ نوشته شده توسط پویان در سه شنبه سی ام تیر 1388 و ساعت 10:57 PM |
Battlestar Galactica





ابنای بشر در کنار خدایگانشان در بهشتی به نام کوبول (Kobol) می‌زیستند. ۱۲ گروه ترک وطن کردند، سیزدهمین گروه قصد جایی کرد به نام «زمین». برای دیگر ۱۲ گروه نقشه‌ای گذاشتند که اگر خواستند بپیوندند، نقشه‌ای که خواندنش چندان ساده نیست.

بشر چیزکی ساخت سایلون (Cylon) نام که کمک حالش باشد، سایلون‌های ساخت بشر رشد کردند، تکامل یافتند، شورش کردند، بر بشر تاختند. چنان که تنها گروه کوچکی از انسان‌ها باقی ماند، به امید یافتن پناهگاهی که «زمین» می‌خواندنش. مشکل اما اینجاست که زمین و سیزدهمین گروه را بسیاری افسانه/اسطوره‌ای مذهبی می‌دانند.
دیگر مشکل آنکه
 ۱۲ مدل سایلون وجود دارد با ظاهر انسانی، افکار انسانی و احساس انسان بودن.
--------------
اینی که خوندید تقریبا خلاصه‌ای بود از خط اصلی قصه‌ی BSG! 
بازسازی سریالی ساخته در سال ۹۷۸ که البته فقط یک فصل دوام آورده بود.
محصول مشترک NBC (مالک SciFi channel ) و Sky انگلستان.
چیزی که من رو به دیدنش جذب کرد (جدای از قصه‌اش) کارگردانی خوب Michael Rymer بود. ( مینی‌سری سه‌ساعته به همراه تا الان ۲۲ قسمت از خود سریال رو رایمر کارگردانی کرده). مخصوصا استایلی که برای فیلم‌برداری انتخاب کرده، دقت کنید به سکانس نبرد که سرشار از Snap zoom هست. 
ریتم کار خوبه، خوب که چه عرض کنم سریعه. 
کار Bear McCreary به عنوان آهنگ‌ساز ( و همینطور Richard Gibbs به عنوان آهنگ‌ساز مینی‌سری و سازنده‌ی ملودی تیتراژ) عالیه. انتخاب سازهاشون (عمدتا سازهای کوبه‌ای) حال غریبی به تصاویر داده. 
و Special effect سریال با توجه ساخت شدنش برای تلویزیون خوبه، به جا و اندازه است، توی ذوق نمی‌زنه.
از نظر casting هم بازیگرای خوبی برای کار انتخاب شده‌اند، محض نمونه Edward James Olmos و Mary McDonnell که هر دو نفر سابقه‌ی نامزدی اسکار رو دارند. 

------------
شخصیت‌ها:

William Adama
فرمانده‌ی تنها سفینه‌ی جنگی باقی‌مانده برای بشر. روزی که سایلون‌ها حمله می‌کنند قرار بوده بازنشسته بشه.


Laura Roslin

وزیر آموزش، بالاترین مقام دولتی که خوب طبیعتا به عنوان رییس‌جمهور انتخاب میشه.
سرطان پستان داره، terminal!


Kara Thrace

ستوان خلبان، لقب: Starbuck! کله شق، خودرای، بی‌مغز، 
با پسر بزرگ اداما (که کشته شده) نامزد بوده.


Lee Adama

سروان خلبان، لقب: Apollo، پسر اداما، بعد از کشته‌شدن برادرش رابطه‌ی خوبی با پدرش نداره. 
یه مقدار با کارا تیک می‌زنه!



Gaius Baltar

دکتر گایوس بالتار، نابغه است، میگن پدر تکنولوژی سایلون هم هست، مسبب نابودی سیستم دفاعی بشر هم هست! 


شماره‌ی۶ 
سایلون، ششمین مدل همسان بشر، ماموریتش نزدیک شدن به بالتار و از بین بردن سیستم دفاعی بوده.
(بقیه رو من‌باب لو نرفتن داستان نمی‌گم)

--------
سایلونی که بشر ساخته از دو زاویه:

+ نوشته شده توسط پویان در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 9:25 PM |
24


اين سريال به سبک اکشن و ماجرايي است. نقش اول اين داستان «جک باور» در اداره يک CTU (واحد ضد تروريستي)، شاخه اي خيالي از سازمان CIA مشغول به کار است(که البته شاخه اي شبيه آن با نام ديگر در اين سازمان وجود دارد) و هر فصل (Season) يک روز از زندگي او را، در حال مبارزه با يک نقشه ي تروريستي بزرگ و خطرناک نشان مي دهد. هر قسمت (Episode) از سريال، يک ساعت از روز جک باور را نشان مي دهد و در قسمت 24 روز جک باور به پايان مي رسد. اين سريال علاوه بر طرفداران اکشن و تيراندازي، به دليل داشتن داستان پر هيجان، و نشان دادن زندگي شخصي شخصيت ها، به دوستداران سريال هاي درام وماجرايي نيز توصيه مي شود.. ماجرايي نيز توصيه مي شود. عليرغم چندين بدشانسي بزرگ، استقبال مردم آمريکا از اين سريال خوب بوده و به مرور زمان افزايش چشمگيري داشته است. با توجه به اينکه پخش فصل اول اين سريال اندکي پس از حادثه ي 11 سپتامبر آغاز شد و با توجه به محتواي تروريستي فيلم شبکه ي Fox در ابتدا پخش سريال را براي مدتي به تعويق انداخت. اما با پخش سريال استقبال خوبي از آن به عمل آمد به طوري که «کيفر ساترلند» بازيگر کاراکتر جک باور، براي بازي در تنها 10 قسمت اول سريال برنده ي جايزه ي گوي زرين شد. با فروش DVD فصل اول، اين سريال رکورد فروش DVD در بريتانيا را، نه فقط در بخش سريال، بلکه در بخش فيلم شکست و ارباب حلقه ها را پشت سر گذاشت. به طوري که خود کيفر ساترلند از اين رکورد شکني اظهار تعجب نمود.


اين سريال در سايت imdb نمره ي 9.1 از 10 را دارد. لازم به ذکر است که در ليست بهترين فيلم هاي(فيلم، نه سريال) تاريخ در همين سايت، فيلم پدرخوانده با همين نمره، يعني 9.1 رتبه ي نخست را در اختيار دارد. در سايت tv.com نيز سريال 24 تنها پس از سريال Heroes که نمره ي 9.4 را دارد، با نمره ي 9.3 به طور مشترک با چند سريال ديگر در رتبه ي دوم قرار دارد. با توجه به اينکه اين سريال به دلايل غير فني (سياسي، ديني و پخش صحنه هاي شکنجه که بسياري از بانوان و کودکان را از جمع طرفداران حذف مي کند) مخالفاني دارد، و با توجه به ادامه دار بودنِ منحصر به فرد داستان سريال، (به طوري که در طول پخش تلويزيوني بينندگان در صورت از دست دادن 1 يا 2 قسمت، روند کلي داستان را از دست مي دادند) نمرات ذکر شده در بالا نشانگر زيبايي بي نظير سريال مي باشد.لازم به ذکر است بزرگاني چون بيل گيتس (ثروتمند ترين فرد دنيا و صاحب شرکت مايکروسافت)، ديک چني (معاون رييس جمهور آمريکا) و دونالد رامسفلد (وزير دفاع سابق آمريکا) از طرفداران اين سريال هستند
جوايز گوي زرين (Golden Globe) از معتبر ترين جوايز اعطا شده به سريال ها مي باشد، اما اين جوايز در محدوده ي کم(فقط خود سريال و بازيگران آن) داده مي شوند و ضمنا تمرکز اصلي آن بر روي فيلم ها مي باشد. اما امي (Emmy) به طور تخصصي به سريال ها پرداخته و در بخش هاي مختلف(از جمله کارگرداني، نويسندگي، موسيقي و ...) به سريال ها جوايزي اعطا مي کند، به طوري که اين مراسم به نوعي همتاي اسکار در تلويزيون به حساب مي آيد.


سريال 24 و کيفر ساترلند از زمان آغاز پخش به مدت پنج سال متوالي، به ترتيب کانديد بهترين سريال درام(غير کمدي) و بهترين بازيگر نقش اول مرد در يک سريال درام شدند و بالاخره در سال ششم در هر دو بخش جايزه را مال خود کردند.ضمنا در سال 2002 «رابرت کوشران» برنده ي جايزه ي امي بهترين نويسندگي در سريال درام براي اين سريال شد. در سال 2003 «يان توينتون» کانديد دريافت جايزه ي امي براي بهترين کارگرداني در سريال درام شد و شان کالري جايزه ي بهترين موسيقي را مال خود کرد. و در سال 2006 «گريگوري ايتزين» کانديد بهترين بازيگر نقش دوم مرد در يک سريال درام شد. و «جين اسمارت» هم کانديد بهترين بازيگر نقش دوم زن در يک سريال درام گرديد. در همان سال «جان کسار» هم جايزه ي بهترين کارگرداني را در يک سريال درام مال خود کرد.در مراسم گوي زرين سال 2001، کيفر ساترلند تنها براي بازي در 10 قسمت اول سريال، جايزه ي گوي زرين را در بخش بهترين بازيگر نقش اول مرد در سريال درام(غير کمدي) برد، در همان سال سريال 24 کانديد دريافت جايزه ي بهترين سريال درام(غير کمدي) بود. در سال 2002، سريال 24 در بخش بهترين سريال درام، کيفر ساترلند در بخش بهترين بازيگر نقش اول مرد در سريال درام و «دنيس هيسبرت» در بخش بهترين بازيگر نقش دوم مرد کانديد دريافت گوي زرين بودند. در سال 2003 بالاخره خود سريال نيز جايزه ي بهترين سريال درام را در جشنواره ي گوي زرين مال خود کرد، در همان سال، کيفر ساترلند مجددا کانديد دريافت جايزه ي گوي زرين بود. در سال 2004 باز هم سريال 24 کانديد دريافت جايزه ي بهترين سريال درام بود. در سال 2005 کيفر ساترلند مجددا کانديد دريافت گوي زرين شد. و در سال 2006 باز هم سريال 24 و کيفر ساترلند کانديد دريافت گوي زرين گرديدند..
ضمنا کيفر ساترلند در سالهاي 2004 و 2006 برنده ي بهترين بازيگر نقش اول مرد يک سريال تلويزيوني از جشنواره ي انجمن بازيگران شد.


کارگردان :
Joel Surnow و Robert Cochran

نویسنده
Robert Cochran

بازیگران 
Kiefer Sutherland : جک بوئیر
Carlos Bernard : تونی آلمیدا
Elisha Cuthbert : کیم بوئیر
Dennis Haysbert : دیوید پالمر

رتبه بندی : 9.1 از 10

+ نوشته شده توسط پویان در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 9:19 PM |
کارگردان: لوی لوتوریه
نویسنده/تهیه کننده: لوک بسون
بازیگران: جت لی- مورگان فریمن- باب هاسکینز - کری کاندان

یخوام خیلی خلاصه در مورد داستانش توضیح بدم میشه این: داستان تبدیل یک انسان به یک سگ و بازگشتش به اصل خویش. خیلی مزخرف شد,نه؟ یه پی فرض دیگه هم بدم و اون اینکه کرکتر اول فیلم جت لیه. خوب این یعنی اینکه با یه فیلم اکشن روبروییم؟

اینا رو بذاریم کنار. اصل داستان اینه:
دنی(لی) از بچگی پیش عمو بارت(هاسکینز) بزرگ شده. بارت شرخره و دنی رو مثل یه سگ شکاری بزرگ کرده, جوری که وقتی قلاده اشو باز می کنه طرف رو تا سرحد مرگ می زنه.
یه روز برحسب اتفاق دنی از بارت دور می افته و میره پیش یه تعمیرکار پیانو(فریمن) و دخترخوانده اش(کاندان) که امریکاییند و برای تحصیل دختره موقتی اومدن انگلستان. ازش مراقبت می کنند و یواش یواش دنی دوباره به انسان تبدیل میشه.
ولی این همه ماجرا نیست.

حالا بریم سر اینکه چرا باید فیلم رو دید.
دلیل اول: جت لی واقعا بازی کرده. عجیبه ولی واقعا بازی کرده. خودش گفته مدتها روی حرکت های سگ ها مطالعه کرده. در ضمن این اولین فیلم رسما نه چندان اکشنشه.
دلیل دوم: فریمن و هاسکینز. دیدن این دو نفر به خودی خودش کم دلیلی نیست. مخصوصا هاسکینز.
دلیل سوم: طراح سکانس های اکشن فیلم یوئن وو پینگ. همون طراح سکانس های اکشن ماتریکس ها.
دلیل چهارم: فیلم از نظر تکنیکی چیزی کم نداره. لوتوریه و گروهش کارشون رو به بهترین نحو ممکن انجام داده اند. برای نمونه سکانس استخر رو نگاه کنید.
دلیل پنجم: موسیقی متنش. کار massive attack بی نظیره. نه تنها روی فیلم نشسته که خودش رو بدحوری توی گوش تماشاچی می چپونه.
دلیل ششم: لوک بسون. (توضیح که نمی خواد؟)
+ نوشته شده توسط پویان در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 0:46 AM |
Shining


کارگردان: استنلی کوبریک
بر اساس رمانی از استیون کینگ
بازیگران: جک نیکلسون، شلی دووال، دنی لیود، اسکاتمن کراترس.
محصول 1980 انگلیس و آمریکا
بودجه: 22 میلیون دلار

خلاصه(1) : مرد نویسنده‌ای به همراه همسرو فرزندش در هتلی به عنوان سرایداراقامت می‌گزیند تا در طول فصل زمستان و در آرامش فضای هتل داستانش را به پایان برد، اما مرد دچار اختلالات روانی شده و قصد نابودی همسر و فرزندش می‌کند...

بررسی: این فیلم توسط یکی از بهترین کارگردانان تاریخ سینما و بر اساس یک رمان مشهور ساخته شده. نکته ای که در هنگام تماشای این فیلم به ذهن تماشاگر خطور می کند دقت بی نظیر در برداشت سکانسها و حرکات حساب شده دوربین و بازی کاملا کنترل شده بازیگران است که همه ی اینها مرهون تلاش وسواس گونهء کارگردان فیلم است. بازی خیره کننده جک نیکلسون در این فیلم به خصوص صحنهء شکستن درب حمام با تبر یکی از به یاد ماندنی ترین خاطرات سینمایی را در ذهن بیننده رقم می زند.

امتیاز من: 9.6 از 10.


> چند نکته جالب در مورد ساخت این فیلم (2):

* برداشتهای مکرر کوبریک در حین این فیلم یکی از ضرب المثلهای صنعت فیلمسازی شده‌است. او ۱۲۷ مرتبه از شلی دووال برای یکی از سکانسهای فیلم فیلمبرداری کرد. عصبیت شلی دووال در فیلم به خوبی مشهود است اسکاتمن کروترز به نقش آشپز سیاه پوست هتل مجبور شد ۴۰ بار صحنه درگیری با تبر را بازی کند و نهایتا دچار فروپاشی عصبی شده و با گریه به کوبریک گفت: «آقای کوبریک آخه چی از جونم میخواین؟»

* کوبریک سکانس خروج و فوران خون از درون آسانسور هتل اورلووک را تنها سه مرتبه تکرار کردو علت به سختی تکرار این صحنه بازمیگشت که هر بار آماده کردن آن ۹ ساعت طول میکشید! اما کوبریک پس از تماشای سکانس میگفت: «نه شبیه خون واقعی نشد». نکته جالب در مورد این صحنه این بود که اداره سانسور انگلستان از وفور این همه خون در یک سکانس به تنگ آمده و درجه فیلم را فقط برای بزرگسالان اعلام نموده بود اما گویا کوبریک با زیرکی آنها را قانع کرد که این مایعی لزج خون نبوده بلکه «فاضلاب» است.

* دنی لیود، بازیگر نقش بچه فیلم تا ۱۲ سالگی نفهمید که در فیلمی ترسناک بازی کرده‌است. در صورتیکه در ۷ سالگی این نقش را بازی کرده بود. کوبریک حس مسئولیت شدیدی در این خصوص احساس می‌کرد و بدین لحاظ این امر را از کودک هنرمند پنهان نگاهداشت.

(1) و (2) به نقل از ویکیپدیای فارسی
+ نوشته شده توسط پویان در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 0:44 AM |

تصادف
Crash

عوامل فيلم :

کارگردان :پل هاگیس.
فیلمنامه : رابرت مورسکو، پل هاگیس.
مدیرفیلمبرداری :دانا گونزالس، جیمز مورو.
تدوین :هیوز واینبورن.
موسیقی :مارک ایشام.
طراح صحنه :لارنس بنت.
بازیگران :ساندرا بولاک ( جین کابوت)، دان چیدل ( کارآگاه گراهام واترز)، مت دیلون (گروهبان رایان)، جنیفر اسپوزیتو (ریا)، ویلیام فیچنر (جک فلانگان)، برندان فریزر (ریچاردکابوت)، تندی نیوتن (کریستین)، رایان فیلیپه (سرکار هنسون)، شاون توب (فرهاد).
ژانر :درام .
محصول کشور : آمریکا ، آلمان .
زمان فیلم : 113 دقیقه .
سال ساخت : 2004 .
سال انتشار : 6 ماه مه 2005
هزینه ساخت : 6 و نیم میلیون دلار .
فروش در آمریکا : 55 میلیون و چهارصد هزار دلار .
فروش بین المللی : 83 میلیون و چهارصد هزاردلار.
فروش دی وی دی های فیلم در آمریکا :هر هفته 20000 عدد
بعد از اعلام نامزد جایزه اسکار شدن : هرهفته 50000 عدد


فیلم ملودرام تصادف به کارگردانی پل هاگیس در سال 2004ساخته شد و در سال 2005 به اکران عمومی در آمد . این فیلم که با هزینه بسیار کم ( شش و نیم میلیون دلار ) ساخته شده است ، پس از اکران موفق خود به بیش از 100 میلیون دلار فروش دست یافت . پل هاگیس که اولین کارگردانی خود را در این فیلم تجربه میکرد، در حالی به ساخت این فیلم دست زد که سابقه فیلم نامه نویسی ، فیلم محبوب میلیون دلاری را یدک می کشید .

این فیلم که با یک صحنه ی تصادف ماشین آغاز می شود در واقع موضوع اصلی فیلم برخورد و تصادف بین شخصیت های فیلم می باشد و نه تصادف ماشین ، وی با در کنار هم قرار دادن حوادث مانند پازلی آنها را می چیند و فیلم رابه جلو می برد .

خلاصه داستان :دو کاراگاه پلیس که عاشق همدیگرند،یک مغازه دار ایرانی عصبی ، یک زن خانه دار و همسرش که دادستان است، یک کارگردانسیاه پوست و همسرش، یک قفل ساز مکزیکی و دختر کوچکش، دو سارق سیاه پوست اتومبیل، یکزوج میان سال چینی و یک پلیس تازه کار و همکار نژاد پرست اش ...کسانی که درون زندگییکنواخت لس آنجلس بی خبر از هم زندگی می کنند و امکان بسیار ضعیفی وجود دارد کهزندگی هایشان با هم تداخل پیدا کند؛ اما یک تصادف همه چیز را عوض میکند.



تحليل و نقد فيلم : ( از زبان امير عزتي منتقد سينما ) :

همیشه فیلم هایی را که در خلاف جهت تصور تماشاگر حرکت میکنند، دوست داشته ام و معتقدم کسی که می خواهد با انتظارات تماشاگر بازی کند، بایداز نظر دراماتیک کارش خوب بلد باشد. تصادف یکی از این فیلم هاست و کارگردانش نشان می دهد که به کار خویش وارد است. از نام فیلم آغاز می کنم، که در ذهن تماشاگر این تصور را ایجاد می کند که باید با تصادف های معمول رانندگی در فیلم روبرو شود، امادر طول فیلم آن چه با یکدیگر تصادف می کنند، اتومبیل ها نیستند، بلکه احساسات شخصیتهاست که با یکدیگر برخورد می کنند. در اجرا نیز هاگیس تماشاگر را آن قدر با وقایع غیر منتظره روبرو می کند که در پایان، از نظر دراماتیک لزوم چندانی به گره گشایی حسنمی شود.

تصادف اولین فیلم پل هاگیس در مقام کارگردانی است، او قبلاً برای فیلمنامه میلیون دلاری کاندید اسکار بوده و چندین جایزه برای فیلمنامه هایش گرفته است. هاگیس در تیکه میلیون دلاری نشان داد که در لمس فشارهای درونی آدم ها وتبدیل آنها به عناصر دراماتیک تا چه حد تواناست و نتیجه کارش مانند مشتی بر روی معده بیننده بود. هاگیس این بار فقط مشت های دراماتیک پرتاب نمی کند، بلکه تکنیک نشان دادن راست و زدن به چپ را نیز به آن اضافه کرده است. او وقایع را به شکلی عادی به تماشاگر عرضه می کند، اما در میانه راه مسیر را عوض کرده و ضربه هایی در جهت عکس به تماشاگر وارد می کند. این عمل باعث می شود شوک شدیدی به تماشاگر ، هم چون شخصیتهای فیلم ، وارد شده و در نتیجه اعتقاد تماشاگر به پیش فرض هایش را زیر سوال ببرد.

این که چگونه پیش فرض ها در جامعه تبدیل به هیستری می شود، و این که تحت تاثیر واقعه یازده سپتامبر چگونه اقلیت مسلمان به چشم دشمن نگریسته می شود؛موضوع تازه ای نیست. اما هیچ کس، حتی کسانی که دارای این پیش فرض ها هستند، متوجه نیستند که در امنیت قرار ندارند و برای همین است که فیلم هاگیس واجد اهمیت است.

در تصادف انسان هایی حضور دارند که به پیش فرض های خود چسبیده اند ومتوجه پیرامون خود نیستند، اما نیاز به امنیت را حس می کنند و از این که زخمی و رنجیده شوند حیرت می کنند. هدف هاگیس زدن ضربه ای به این آدم هاست و یقین دارم کسانی که رنجیده شده اند، پس از گذراندن تجربه ای متفاوت در زندگی ، این که چقدرآسان از چنگ پیش فرض هایشان خلاص شده اند، خواهند خندید ، اما در فیلم تصادف همه به راحتی نمی توانند بخندند.

مضمونی که هاگیس برای کار خود انتخاب کرده، هم چون قطعات نامفهوم و شاید شوک آور یک پازل است. انسانهایی از نژادهای مختلف که به جای شناخت یکدیگر باید به نیاز مراقبت از همدیگر پی ببرند. اما برای رسیدن به منزل مقصود راهی سخت در پیش است. به نظر هاگیس تمامی شخصیت های تصادف دچار پارانویا هستند مانند:

کامرون ، کارگردانی که شاهد دستمالی و در واقع تجاوز پلیسی نژاد پرست به همسرش به بهانه بازرسی بدنی می شود،قفل سازی مکزیکی که دختر پنج ساله اش از ترس گلوله ای که شاید از پنجره اتاقش به درون بیاید در زیر تختخواب پناه گرفته است، جین همسر دادستان محلی که اتومبیلش به زور سلاح غصب می شود و فقط به صرف این که از قیافه قفل ساز خوشش نیامده دستور میدهد تا دوباره قفل های منزل تعویض شوند. این پارانویا در دو صحنه اثرگذار به اوج میرسد ، ابتدا در آنجا که هنسون اسلحه کشیده و سیاه پوست جوان را به قتل می رساند ودوم آنجا که کریستین ، همسر کارگردان ، بعد از تصادف در اتومبیل به دام افتاده وتنها پلیس نزدیک به محل حادثه کسی نیست جز همان مامور نژاد پرستی که او را دستمالی کرده است. وحشت او از دیدن مامور آن چنان زیاد است که ترجیح می دهد در اتومبیل که تا دقایقی دیگر منفجر خواهد شد، به حال خود رها شود.
اما برای من تاثیر گذارترین لحظه فیلم فریاد جگر خراش قفل ساز مکزیکی در لحظه ای است که می پندارد دخترش مورد اصابت گلوله فرهاد مغازه دار ایرانی قرار گرفته است. اما نترسید معجزه ای رخداده است، دختر فرهاد قبلاً گلوله های واقعی را با گلوله های پلاستیکی عوض کرده تاپدرش در اوج خشم جان انسانی را نستاند.
از دید هاگیس آمریکایی ها همه دچاربیگانه هراسی شده اند ، هیچ کس نمی خواهد طرف مقابل را درک کند، نمی خواهد بداند که او واقعاً چگونه انسانی است، همین قدر که بیگانه باشد برای دوری گزیدن و نفرت ورزیدن کافی است. حتی سیاه پوست جوانی که خود اسیر بیگانه هراسی سفید ها ست ، هنگام تصادف با مرد میان سال چینی ، او را به دلیل این که یک چشم بادامی است و متعلق به نژادی پست تر، در میانه خیابان رها می کند.
برای کسانی که مغازه فرهاد را نیزتخریب کرده اند ،او یک عرب است. تعجب فرهاد هنگام گفتن " از کی ایرانی ها عرب شده اند؟ " به همسرش که دیوارها را تمیز می کند دیدنی است. شاید او نیز اعتقاد دارد که ایرانی ها از اعراب برترند؟
حتی هنسون نیز پس از جنایت از تمامی اصول اخلاقی خود عدول کرده و اتومبیل را هم چون سرباز آمریکایی حاضر در عراق به آتش می کشد تا ردی از جنایت خویش برجای نگذارد. یا مرد چینی میان سال که حتی به هم نژاد خود رحم نکرده و یک خانواده مهاجر قاچاق را در وانت خود محبوس کرده تا بعداً آنها را در ازای نفری پانصد دلار بفروشد.
البته لحظات نه چندان امید بخشی هم در فیلم وجوددارد ، مانند پیچیدن پای جین در منزل و این که کسی غیر از خدمتکار لاتینی وجود ندارد تا به او کمک کند. جین به او می گوید " تو تنها دوست نزدیک منی " این جمله نشان دهنده تنهایی عمیقی است که بعد از یازده سپتامبر گریبان آمریکایی ها را گرفتهاست. مردم آمریکا خود را بیش از پیش در خطر حس می کنند، اما باید پرواز اعتماد رابا همدیگر تجربه کنند .
در آغاز گفتم که هیچ کس در امنیت کامل قرار ندارد، ماهمه در یک کشتی قرار داریم و انتخاب هایی که می کنیم ، زندگی دیگر انسان های درون کشتی را تحت تاثیر قرار می دهد. اما ظاهراً هیچ کس متوجه این نیست که همگی در یک کشتی قرار داریم، همه تلاش می کنند که قفل ها را عوض کنند، اما تعمیر در را فراموش می کنند. اگر در را تعمیر کنند، این بار در اتومبیل به دام خواهند افتاد. راه درامنیت زندگی کردن از آموزش مغزها می گذرد، اما هاگیس ترجیح می دهد این حرف را درپایان فیلم نگوید و روش تز گونه بودن فیلم را رد کرده و آن را در طول فیلم کم کم توضیح می دهد.
هاگیس ساختار دراماتیک را خوب می شناسد، بنابر این در آفریدن لحظه های دور از انتظار یگانه عمل می کند. مانند صحنه ای که مغازه دار عصبی ایرانی پس ازریختن زباله ها به داخل مغازه اش برمی گردد. دوربین به جای تعقیب او روی زباله ها زوم می کند. گوش ها و مغز تماشاگر منتظر شنیدن صدای شلیک گلوله ای به قصد خودکشی است، اما مغازه دار برمی گردد و زباله ها را به هم می ریزد تا آدرس قفل ساز مکزیکی را پیدا کند.
یا لحظه ای که کامرون ، کارگردانی که از سوی همسرش به دلیل نداشتن شهامت مورد تحقیر قرار گرفته، به پشتوانه سلاحی که به چنگ آورده برای پلیس هایی که محاصره اش کرده اند، رجز خوانی می کند، اما چیزی که انتظارش را دارید، به وقوع نمی پیوندد و سلاح هرگز کشیده نمی شود.
فیلم هاگیس مسلماً به عنوان یکی از بهترین فیلم های اول هر کارگردانی در یادها خواهد ماند. سناریوی خوب با نگاهی هوشمندانه وبازی هایی کوتاه ، اما عالی از بازیگران نامدار مانند برندان فریزر، مردی برای تمام نقش ها، از نقاط قوت فیلم است؛ یا دان چیدل در نقش کارآگاه پلیس که با بازی خود قدرت سکوت را به نمایش می گذارد و بد نیست به ترنس هاوارد در نقش کامرون هم اشارهای بکنم که در صحنه رویارویی با پلیس با چشمانی اشک آلود ، در نقش شوهری که غرورش جریحه دار شده ، آن چنان اثرگذار بازی می کند که نمی توانید فراموشش کنید.


تصادف در مقیاس کوچک نشان دهنده آمریکا و در مقیاس بزرگ تصویر کننده جهان پیرامون ماست. دنیایی که آدمی در آن اسیر ضعف ها ، پیش فرض ها و حوادثی است که به نتایجی دور از انتظار ختم می شوند . استفاده نمادین هاگیس از برف- از سال ١٩٨٩ تاکنون در لس آنجلس برف نباریده است- به مثابه عاملی وحدت بخش نشان می دهد که بلا بر سر ما یک سان می بارد. تصادف ادیسه ای اخلاقی از زندگی انسان معاصر و مملو از خوادث غیر مترقبه، تقدیر وسرنوشت و نیاز به عشق در روابط انسانی است. تصادف قصه ای غمگنانه درباره دورانماست؛ دورانی که فردیت، از خود بیگانگی و نفوذ رسانه ها در آن موج می زند. ریشه این بحران ها در دیدگاه مادی گرایانه لجام گسیخته ای نهفته که بر ما تحمیل شده است. سخن بر سر این است که قبل از مرگ نیاز داریم تا آرامش و صلح را تجربه کنیم، راستی برای رها شدن از اسارتی که ما را از انسانیت تهی ساخته، برای اصلاح خطاهای خود چقدر زمانداریم؟
آیا ما نیز هم چون رایان فرصتی خواهیم داشت تا در عین ناباوری از چنگ پیشفرض های غلط خود رها شویم. در آغاز فیلم رایان پلیس باتجربه ، اما نژاد پرست بازویپلیس تازه کار را گرفته و فشار می دهد و از وی سوال می کند " می دونی کی هستی؟ " . جوان تصور می کند می داند کیست، اما در واقع نمی داند. رایان به او می گوید " اگرمی خوای بدونی کی هستی، یه کم دیگه کار کن " به این گونه سعی دارد دلیل رفتارناشایست خود را هم چون یک معذرت خواهی به همکار جوانش بفهماند " یک روز تو هم شبیه من می شی " . اما چند دقیقه بعد، رایان که نفرتی عمیق به سیاه پوست ها دارد مجبورمی شود زنی سیاه پوست را که قبلاً به شکلی شدید رنجانده بود، از مرگی حتمی نجات دهد. تماشاگران تعجب می کنند، خود رایان هم همین طور. هاگیس در این جا تعجب رایان را که به سوپرمن تبدیل شده، به تماشاگر منتقل می کند و به احساسی عالی دست می یابدو به پیش فرض هایی که این بدن را اسیر خود ساخته اند می گوید که نمی توانند همیشه بر آن حاکم باشند.
گفتن این که ابتدا چه کسی بود که ساختن فیلم هایی با این ساختار دیداری / شنیداری پازل گونه را آغاز کرد، سهل نیست. در ١٩٩٩ پل تامس اندرسن با ماگنولیا و سال بعد اینیاریتو با Amores perros شخصیت های فیلم شان را با زنجیرهای از تصادفات به هم پیوند دادند. البته رابرت آلتمن در دهه هفتاد کوشش هایی در این زمینه انجام داده و در ١٩٩٣ برش های کوتاه را ساخته بود. تک ستاره جان سیلز را نیزنباید فراموش کرد. اما تصادف ساخته هاگیس درباره مهم ترین موضوع جهان در هزاره سوم است و از این رو با دیگر فیلم های مشابه خود تفاوتی عمیق دارد. در فیلم تصادف آن چه که با هم تصادف می کنند فرهنگ ها و نژاد هاست، یعنی برخورد تمدن ها
تصادف به اندازه ماگنولیا محزون، به اندازه خوشبختی خشن و بیش از زیبای آمریکایی دراماتیکاست. توانایی هاگیس در چیدن شخصیت هایش در جاهای مناسب و به رخ کشیدن بی پروای حقایق است؛ او راه حل های ساده ارائه نمی دهد؛ امید بیهوده به تماشاگر ارزانی نمیکند ؛ از نظر او رستگاری رویایی گریزپاست. آمریکایی که او تصویر می کند بعد ازفاجعه انهدام برج های دوقلوی مرکز تجارت جهانی دیگر مهد آزادی نیست ، بلکه مهد ترسهاست.
با این حال این فیلم فقط درباره لس آنجلس و آمریکا نیست، موضوع آن را میتوان به تمامی شهر ها و کشورها تعمیم داد. فراموش نکنید که شما در خانه خود نیزچندان در امنیت نیستید، ناگهان پایتان می پیچدد یا بیمار می شوید. نیاز به امنیت بودن مفهومی است که در مغز شکل می گیرد و در همان جا نیز بایستی حل شود. امروزه مادر برنامه های خبری تلویزیون شاهد اتفاقات ناگوار تازه ای هستیم، اما با هاگیس همکلام می شوم که شاید فردا...


اخبار مربوط به فيلم :


تصادف به اضافه پول بيشتر مساوی اسکار!

آفتاب : روزنامه بريتانيايی گاردين در شماره روز سه شنبه هفت مارس گزارشی منتشر کرده از اينکه چگونه دست اندرکاران فيلم تصادف تنها در چند روزتوانستند رای اعضای آکادمی علوم و هنرهای سينمايی آمريکا را به سوی اين فيلم برگردانند.
تا قبل از اهدای جوايز، تصور همه بر اين بود که فيلم کوه بروک بک بيشترين بخت را برای کسب جوايز اصلی شامل جايزه اسکار بهترين فيلمدارد.

شرکت فيلمسازی توليدکننده تصادف که با کسب جايزه بهترين فيلم، همه راشگفت زده کرد، در روزهای مانده به تصميم گيری نهايی جوايز اسکار در کل چهار ميليون دلار هزينه کرده تا اعضای آکادمی را به فيلم علاقمند سازد.
جالب اينجاست که هزينه اين فيلم تنها شش و نيم ميليون دلار بوده است.

گفته می شود دليل اصلی موفقيت اين فيلم هزينه کردن دو ميليون دلار بيشتر در روزهای مانده به رای گيری نهايی بوده است. اين رقم اضافه بر دو ميليون دلاری است که پيش از آن برای تبليغ فيلم هزينه شده بود.

هرچند رقم هزينه شده به نظر کم می آيد با اين حال تلاشها موثر واقع شده است.

به گزارش گاردين در زمان اعلام نامزدی فيلم تصادف برای اسکار و در حالی که توجه دست اندرکاران به جوايز گلدن گلوب بود، شرکت سازنده،دو ميليون دلار برای تبليغ فيلم صرف کرده و نسخه های فيلم را با جملات پر طمطراق برای اعضا آکادمی ارسال کرد


*************************************************


توجه : این متن نوشته ای شخصی نیست و در یک ایمیل برای من ارسال شده که در اینجا از گردآوری کننده اش که برای من ناشناسه ، کمال تشکر رو دارم .
+ نوشته شده توسط پویان در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 0:42 AM |