«درباره الي...» فيلم بزرگي است؛ فيلمي که مي توان همچون يک اثر هنري و نمايشي با آن طرف شده و در غناي ژرف آن غوطه ور شد. مي توان بر شخصيت پردازي ها و ظرافتي که در نمايش روابط انساني به کار رفته متمرکز شد، در فراز و نشيب هدفمند فيلمنامه، آن فصل درخشان پانتوميم بازي کردن خانواده يا سکانس گم شدن ترانه و گرفتن بچه از دريا و آن حرکت دوربين روي دست بي نظير که ناگهان تنش و اضطراب را از روي پرده به چهره تماشاگران پرتاب مي کرد. مي توان از ميزانسن هاي دو، سه و چهار نفره اين زوج هاي درهم شکسته گفت و حرکت چشم ها و لب ها. از بازي غافلگيرکننده ماني حقيقي و دو بازي بي نظير از گلشيفته فراهاني و مريلا زارعي که به سادگي در پانتئون بازي هاي به يادماندني زنان سينماي ايران جاي گرفتند؛ جايي کنار حميده خيرآبادي فيلم «اجاره نشين ها»، گلچهره سجاديه در «دندان مار»، هديه تهراني فيلم «چهارشنبه سوري» و ليلا حاتمي در «هر شب تنهايي» يا به سکانس پاياني شگفت انگيز فيلم رجوع کنيم و آن تمثيل درخشان و سهل و ممتنع که فيلم را ناگهان به سقف ظرفيت هاي خود مي رساند... اما اين همه کارهايي است که دوستان ديگر زحمت کشيده اند و مي کشند. به همان فراز اول مطلب برگرديم. اينکه «درباره الي...» بخشي از مقام رفيع اش را- که بلافاصله هم کسب کرده- مديون بازخورد اجتماعي اش است. همان طور که «قيصر» در دهه 40 يا «اجاره نشين ها» و «عروسي خوبان» در دهه 60 يا «شوکران» در دهه 70 چنين جايگاهي داشتند؛ آثاري که به شکلي دلپذير در تقارن الزامات اجتماعي و سياسي زمانه و مهارت و بينش فيلمساز، نقشي فراتر از يک فيلم سينمايي يافتند. فيلم هايي که از دريچه و منظر آنان مي توان از مردمان آن دوران و روح فرهنگي حاکم در هر دوره اطلاعات شگرفي کسب کرد. فيلم هايي که انگار حاصل زايمان طبيعي و فرخنده جامعه هستند. کاوشي در روح زمانه؛ همان چيزي که از دسترس رسانه هاي مرسوم خارج است و ذهن هنرمندانه يي مي خواهد که در وراي اتفاقات مرسوم و روزمره، هستي واقعي دوران خود را درک کند. همان طور که «قيصر» (مسعود کيميايي، 1348) ترجمان روزگار خود و نويدبخش توفاني بود که چند سال بعد ايران را تکان داد. همان طور که «اجاره نشين ها» با تکيه بر ظرافت روشنفکرانه مهرجويي در وراي آرمانگرايي غالب و مسلط آن دوران، دست بر نقطه ضعف هايي گذاشت که شور انقلاب و جنگ چشمان ما را از آنها دريغ کرده بود. يا «عروسي خوبان» مخملباف که شوکي ناگهاني بر تماشاگراني بود که همچون کودکاني معصوم بر بستر آرمان و اميد آرميده بودند و بي خبر از آنچه در پيش رويشان است.
همان گونه که «شوکران» سال ها بعد در بطن يک ملودرام شگفت و پرپيچ و خم از مردماني گفت که ديگر نمي دانند چه کاري خوب است، چه کاري بد. اينکه مرز عشق و تعهد کجاست؟ اينکه در هجوم عاقبت انديشي و سيلاب رفاه، عشق را آرام آرام مي توان در گوشه يي چال کرد و بر سر جنازه اش در اتوباني شلوغ لحظه يي مکث کرد و سپس خود را در سياهي گم کرد. «شوکران» چيزي فراتر از يک فيلم، مانيفست عصر خودش بود. (همان طور که در وجهي ديگر آژانس شيشه يي هم چنين کارکردي داشت و دارد.)
آري «درباره الي...» هم کارکردي وراي يک فيلم دارد. مساله آن نيست که شخصيت هاي فيلم و روابط شان را مي توانيد در دور و بر خود به عينه مشاهده کنيد. نه، «درباره الي...» موفق شده روح زمانه خود را به چنگ بياورد، به بند بکشد و جلوي چشمان تماشاگراني بگذارد که شايد چندان از تماشاي اين تصوير خوشحال نباشند؛ تماشاگراني که از ديدن تصاوير آيينه گون و سنگدلانه، ضعف ها، دروغ ها و سستي هايشان هنگام تماشاي فيلم به خود مي پيچند و زخم خورده و تسخيرشده از سالن خارج مي شوند. «درباره الي...» داستان يک نسل است؛ نسلي که در حاشيه توفان ها و حوادث به زندگي ادامه دادند. شايد به هر قيمتي.
پانوشت؛اين آغاز دوباره براي ستون سه شنبه ها نيست.يک پايان است.يک خداحافظي آرام.اما گذرمان دوباره به اينجا خواهد افتاد.گاه به گاه.


